تبليغاتX
امروز گذشت
اسلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده ...

 

شهادت دخت گرامی پیامبر اسلام،حضرت فاطمه زهرا (ع)، بر تمامی مسلمین جهان تسلیت باد.


 

نوشته شده توسط نویسنده در چهارشنبه 6 خرداد1388 ساعت 21:44 موضوع | لینک ثابت


لحظه های حضور ...

 

دوباره پرواز می کنم به لحظه های حضور ، لحظه هایی که با یاکریم های خانه ی یار بال می زدیم . لحظه هایی که غریب بود و بوی باران می داد ، آن لحظه ها و روزها گذشتند . روزهایی که در آغوش یار بودم و به خاطره ها پیوستند ، خاطراتی که روشن تر از هر خاطره ای در صفحه ی وجودم نقش بسته به رنگ عشق و به رنگ خوبی ها و اکنون با مرور آن روزها نوری بر دلم می تابد و روحم وسعت می یابد ، دلم برای آن روزها و لحظه های بی تابی ، بی تاب است . 


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت


خداحافظ ای حرم امن الهی ...

هفت روز مکه هم مثل چشم بر هم زدنی گذشت ؛ روز وداع رسید . می گویند اگر در سه رکن کعبه نماز بخوانی و یک رکن به ودیعه بگذاری به زودی باز می گردی . برای طواف وداع به مسجدالحرام رفتیم . وداع کردیم و به هتل بازگشتیم اما دلم طاقت نیاورد و به سمت مسجد رفتم و دوباره طوافی دیگر و وداعی دیگر ، نمی شد از آنجا دل کند ، بعد از طواف به سجده رفتم و با خدای خود راز و نیاز کردم باید هر چه زود تر به هتل بر می گشتم ؛ بلند شدم و در حالی که اشکهایم بر گونه هایم جاری بود ، آرام آرام به سمت در خروجی رفتم . نمی توانستم از کعبه ، از قبله ام جدا شوم ؛ کمی می رفتم و باز می ایستادم و به کعبه می نگریستم برای آخرین بار با نگاهی پر از دلتنگی و حسرت با کعبه وداع گفتم و از مسجد خارج شده و به سمت هتل رفتم .

                                               خداحافظ ای حرم امن الهی  


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


مکانهای استجابت دعا و زیارت دوره

مکانهایی که در آن دعا استجابت می شود :

سنگ حجرالاسود که آنرا یمین خدا ( دست راست خدا ) در دنیا می  دانند . بین حجرالاسود و در خانه ی خدا که به آن حطیم یا ملتزم گویند . حجر اسماعیل که می گویند 70 تن از انبیاء ، اسماعیل و هاجر در آن دفن هستند و به روایتی مدفن حضرت آدم (ع ) است . رکن مستجار یعنی جایگاهی که دیوار کعبه شکافته شده و حضرت علی در خانه ی کعبه متولد شده ونیز صفا و مروه .

در مکه نیز یک روز زیارت دوره داشتیم ؛ غار ثور ، عرفات ، کوه جبل الرحمه ، منا ، مشعر ، کوه نور که غار حرا در آن واقع است اما باز هم لیاقت دیدن غار حرا را نداشتیم و مدیر کاروان اجازه ی رفتن به آنجا را ندادند و تنها تا پای کوه رفتیم . قبرستان ابی طالب و نیز شعب ابی طالب که در پشت مسجدالحرام زمانی که از درهای صفا  و مروه بیرون می روی قرار دارد که البته دیگر از آن کوهها خبری نیست و آسفالت شده است .

در مسجدالحرام تنها بردن دوربین اشکال داشت اما گوشیهای دوربین دار نه و بازرسی به شدت مدینه نبود . به همین دلیل یک روز تصمیم گرفتیم که با خود دوربین ببریم ؛ به جلوی در ورودی رسیدیم اینجا بیشتر مردها بازرسی می کنند ، من دوربین خو دمو تو دستم و زیر چادر گذاشتم و خیلی راحت جلو رفتم ، اما اون متوجه شد و برمون گردوند ما هم رفتیم بیرون اما وقتی سرشون گرم شد از یه در دیگه که هیچ کسی جلوش نبود داخل رفتیم و سریع چادرامون رو عوض کردیم با چه مکافاتی موقعی که می خواستیم بیایم بیرون عکس گرفتم اما ظاهر نشد البته دوستم هم گرفته بود که اون ظاهر شد .

یه بار که تو مسجد داشتم بی هوا راه می رفتم تا یه جای خلوتی رو برای قران خوندن پیدا کنم یه دفعه دیدم یه آقای عرب دستش رو آورده جلو و داره به سمت من میاد ، تازه متوجه شدم که اون داشته نماز می خونده و من هم از جلوی اون رد شده بودم ؛ سریع رفتم کنار تا نکنه یه وقتی دعوا بشه .


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت


مکه ، کعبه ، امام زمان ...

مکه بر خلاف مدینه که مسطح بود ، پستی و بلندی های زیادی داشت و بعضی از خونه ها و هتل ها بر روی کوه بنا شده بود . روزهای بعد برای نمازهای یومیه و همینطور طواف مستحبی به مسجدالحرام می رفتیم . صبح ها و همینطور بعد از نیمه شب و گاهی قبل از نماز عصر مسجد خلوت میشد و میتونستی راحت طواف کنی . شبهای مسجدالحرام خیلی خوب بود هوا تا حدی خنک می شد ، خلوت هم که بود ، میتونستی راحت با خدای خودت درد و دل کنی . حتی زمانی که به کعبه نگاه می کردی آروم میشدی . نماز خوندن تو مسجدالحرام خیلی با صفاست مخصوصا شبا اونم نمازی که تو صحن مسجد و زیر آسمون خونده بشه ؛ وقتی قنوت که میری کعبه یعنی همون قبله ی تمام مسلمونا اونجایی که سالها به طرف اون نماز می خوندی درست روبروت قرار می گیره اونم با فاصله ی خیلی کم و اینجاست که واقعا احساس میکنی خدا فقط داره به حرف های تو گوش میده . بقول یکی می گفت خدا همه جا هست اما چگالی خدا تو مسجدالحرام خیلی بیشتره و من هم چنین احساسی داشتم . سعی می کردم از فرصت هام استفاده کنم و قرانم رو بخونم اما متأسفانه سعادت با من یار نبود و از این بابت خیلی ناراحت شدم .

امام محمد باقر فرمودند : کسی که در مکه قران را ختم کند نمی میرد ، مگر آنکه رسول خدا را می بیند و جایگاه خود در بهشت را مشاهده می کند .

امام زمان روح کعبه است ، در طواف باطن قبله را جستجو کن . نباید سرت را برگردانی ، یادت باشد امام عسگری (ع) تنها امامی است که به حج مشرف نشده اند ...

از آنجایی که شنیده بودم امام زمان جمعه ها برای طواف به مکه می آیند و اینکه ماه رجب هم بود ؛ روز جمعه بعد از دعای ندبه و صرف صبحانه مستقیم به مسجدالحرام رفتم و مشغول طواف کردن شدم ؛ دعای فرج را زیر لب زمزمه می کردم و چشمانم مدام در جستجو بود ، اما ...

    

      به  کعبه  روی  نهادم  طواف  روی  تو      کردم             کنار    بیت     خدا     آرزوی    تو   کردم

      در   استلام   حجر   جای   دست     تو   دیدم            ز  پرده ی  حرم  احساس  بوی  تو  کردم

      چو با خدای تو گفتم سخن ، سخن ز  تو  گفتم            به   بزم  خلوت  معبود  گفتگوی  تو  کردم

      اگر چه  قبله ی  من  کعبه  بود  وقت    عبادت             اما نگه به کعبه و روی دل بسوی تو کردم

 


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


طواف خانه یار ...

ساعت 2:15 به مکه رسیدیم ، هتل قرطبه ، قرار شد فردا بعد از صرف صبحانه به مسجدالحرام برای انجام طواف بریم . اولین کاری که زمان ورود به اتاق انجام دادیم ، این بود که روی آینه ها رو پوشوندیم . فردا صبح غسل کرده ( غسل احرام مستحب است اما وضوی آن واجب ) و همراه کاروان به مسجدالحرام رفتیم . معماری مسجدالحرام با مسجدالنبی متفاوت بود و همینطور سنگهایی که استفاده شده بود ؛ با این حال مسجدالحرام بسیار باشکوه بود . بیرون مسجد روحانی کاروان کمی صحبت و راهنمایی کردند و سپس به داخل مسجد رفتیم ؛ همه ی سرها رو به پایین بود ، کم کم جلو می رفتیم ، چند پله پایین آمدیم و در نهایت روحانی کاروان گفتند که می توانیم سرمان را بلند کنیم . سرم را بالا آوردم و کعبه ، با آنهمه جلال و شکوهش درست مقابل دیدگانم قرار داشت ؛ مات و مبهوت بودم دوست داشتم همینطور کعبه را نظاره کنم . چه آرامشی . به سجده رفتم و خدای بزرگ را بابت این لطف زیا دی که در حق من کرده بود شکر کردم ؛ می گویند زمانی که کعبه را برای اولین بار می بینی سه آرزویت براورده می شود ؛ می دانم اولین آرزویم فرج امام زمان (عج) بود و بقیه ی حاجاتم برای همه ی افرادی بود که به یاد می آوردم که اول پدر و مادر و خانواده ام بودند .

پروانه وار گرد خانه ی یار چرخیدیم تا در این چرخش و جنبش ناخالصی ها از گوهر وجودمان زدوده شود . به مسعی رفتیم و به یاد هاجر هفت بار مسیر بین صفا و مروه را طی کردیم . و بعد تقصیر ؛ و دوباره هفت دور طواف نساء و در آخر دو رکعت نماز طواف در پشت مقام ابراهیم و بعد حاجی شدیم . رسول خدا می فرمایند : پس آنگاه که هفت دور گرداگرد خانه ی خدا طواف کردی تعهد و یادی نزد خدا خواهی داشت که حضرت حق پس از آن شرم میکند تو را عذاب کند ...

در طول اقامتمان در مکه یک بار دیگر هم به همراه عده ای از بچه ها و البته روحانی کاروان محرم شدیم و طواف به جا آوردیم .

 


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 18:45 موضوع | لینک ثابت


مسجد شجره

به مسجد شجره رسیدیم . واقعا زیبا بود . تعداد زیادی از بچه ها در محوطه ی مسجد با لباسهای احرام همه یکدست سفید به چشم می خوردند . ما هم محرم شدیم و آماده برای انجام اعمال . لبیک گفتیم به امید اینکه خداوند هم به ما لبیک بگوید و نه لا لبیک . البته این درخواست زیادی بود از طرف من - بنده ی گنهکار خدا -  لبیک گفتم اما با دلهره ، با التماس و در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود از خدا می خواستم که به من لا لبیک نگوید . پس از خواندن نماز مغرب و عشاء به سمت مکه حرکت کردیم .


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت


وداع با مدینه ...

روزها خیلی زود سپری شدند ؛ چشم به هم زدیم هفت روز گذشته بود و دیگه باید با مدینه وداع می کردیم . روز آخر خیلی سخت گذشت ، حتی بقیع باز نشده بود که برای وداع بریم . دلم خیلی گرفته بود ، این هفت روز خیلی به اینجا یعنی بقیع و مسجدالنبی وابسته شده بودم . نمی تونستم خداحافظی کنم . برای رفتن به مسجد شجره و محرم شدن آماده شده بودیم . همه جلوی در هتل بودند ، یکی از مسئولین اونجا مداحی می کرد و این اشکهای بچه ها بود که سرازیر می شد و کسی توانایی ساکت کردن بچه ها رو نداشت . شنیده بودم وداع با مکه سخته اما ... نمی دونم دلم تو مدینه گیر کرده بود ؛ تو بقیع ، تو مسجدالنبی ، تو بین الحرمین . اینکه یه روزی پیامبر و دخترشون حضرت زهرا تو این شهر و احتمالا تو این مکانهایی که من قدم می ذارم ، قدم گذاشتند احساس خوبی بهم می داد . وقتی با مدینه وداع می کنی اونجاست که با خودت می گی کاش بیشتر قران می خوندم ، ای کاش بیشتر مسجدالنبی می رفتم ، ای کاش از فرصتهام استفاده ی بهتری می کردم و ای کاش ....  ما رو از زیر قران رد کردند و راهی مسجد شجره شدیم . تو اتوبوس هم نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم ؛ اگه این سفر آخرم باشه ، اگه دیگه منو دعوت نکنند ، اگه ...

از همشون خواستم دوباره منو دعوت کنند و اینکه قول میدم این دفعه بنده ی بهتری باشم . اتوبوس به راه افتاد و کم کم زیبایی های مدینه از جلوی دیدگانم محو شد و درون قلبم جای گرفت .

 

مدینه صفا بخش جان و دلم ، فراق تو مشکل ترین مشکلم ، دریغا که همچون نسیم سحر ، مرا زود بگذشت عمر سفر .

                                      

                                                  

                          می رم از شهر مدینه   الوداع     داغ دل مونده به سینه الوداع

                         ای مدینه شهر سیمای رسول     ای   مدینه  تربت  پاک   بتول

                         قربون   دسته   گلای    پرپرت      با  دلی شکسته میرم ز برت

                                                 خدا حافظ خداحافظ مدینه


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت


زیارت دوره

 

 تمام صفای مدینه به مسجدالنبی و بقیعش هست ؛ اگه یه روز اونو نبینی دلت سخت براش تنگ میشه . با اینکه مرداد ماه بود، گرمای مدینه اذیت نمی کرد . نور آفتاب مخصوصا نزدیکای ظهرروی سنگهای محوطه ی مسجدالنبی می تابید و انعکاسش می خورد تو چشمام . با این حال بازم نمی شد ازش دل کند ؛ دوست داشتم برم اونجا ؛ صبح ، ظهر ، شب .

نماز خوندن تو مسجدالنبی یه حال و هوای دیگه ای داره ؛ موقع نماز جمعیت بسیار زیادی به داخل مسجد هجوم می آوردند به طوری که گاهی ممکن بود برای نماز خوندن جا کم بیاری ؛ مخصوصا برای ما ، چون اونجا نمیشه از مهر استفاده کنیم و ترجیحا و تا جایی که امکان داره باید رو سنگ مسجد ، یعنی جایی که فرش نشده نماز بخونیم .

روایات زیادی در فضیلت این مسجد قابل ذکر است . از جمله روایتی از رسول خدا که می فرمایند : نماز در مسجد من برابر با ده هزار نمازی است که در مساجد دیگر خوانده می شود مگر مسجدالحرام که نماز در آن افضل می باشد .

مسجدالنبی مسجدی است که بعد از مسجدالحرام شریف ترین مسجد است .

روحانی کاروان گفتند که مدینه تنها شهری هست که می تونی روزه بگیری ؛ سه روز روزه ی حاجت و اگر این سه روز مصادف با اول ، دوم و سوم رجب باشه و اینکه چهار شنبه ، پنج شنبه و جمعه  هم باشه خیلی خوبه . خدا به من این سعادت رو داد که اونجا سه روز روزه ی حاجت بگیرم که البته درست با روزایی که روحانی گفته بودند یکی شد .

روبروی باب بقیع تا قبرستان بقیع فاصله ایست که همان کوچه ی بنی هاشم معروف بوده . همان کوچه ی باریک که داغ دل شیعه رو تازه می کنه . سعودی ها در طرح توسه ی حرم ، بسیاری از مکانهای قدیمی رو ویران کرده اند که محله ی بنی هاشم نیز جزء آن مکانهاست  .

تو مدینه یه روز زیارت دوره داشتیم ؛ یعنی اینکه برای بازدید از مکانهای مذهبی و تاریخی به اطراف می رفتیم . اولین جایی که رفتیم قبرستان احد بود . دوباره تاریخ زنده شده بود ؛ کوه احد در مقابل ما قرار داشت درست پشت قبرستان . در اینجا حمزه عموی پیامبر و بسیاری از شهدای اسلام دفن شده اند .

 مساجد سبعه ؛ که از جمله آنها ، مسجد ذوقبلتین ، مسجد حضرت زهرا ، مسجد امام علی ، مسجد سلمان ، و مسجد فتح بود .

  مسجد شیعیان و مسجد قبا هم رفتیم که هر دوی اینها درختان نخل زیادی داشتند ؛ در مسجد شیعیان این درختان پر از خرما بود و نمای زیبایی را به محوطه ی مسجد می داد .

 به مشربه ی ام ابراهیم ، که مادر امام رضا در آن مکان دفن شده اند ، هم رفتیم اما با درهای بسته روبرو شدیم و بناچار از همونجا فاتحه ای برای اون خانم قرائت کردیم .  

  مدینه شهر قشنگی بود البته ظاهرش نبود که آدم رو جذب می کرد بلکه اون ستاره هایی که تو خودش جا داده بود و همینطور تاریخ اون بود که آدم رو مجذوب خودش می کرد . مسجدالنبی ، بقیع ، قبرستان احد ... هر کجا که قدم می ذاشتی ناخودآگاه تاریخ برات زنده می شد .

بعد از برگشتن از زیارت دوره برای ادای نماز به مسجد رفتیم . چون رفته بودیم زیارت دوره  ، دوربینم رو با خودم برده بودم و زمانی که به در مسجد رسیدیم یادم اومد . نمی ذارن موبایل دوربین دار به داخل مسجد النبی ببری چه برسه به دوربین ؛ بازرسی هم بی کم و کاست انجام میشه و هیچ چیزی از دستشون در نمیره . اذان رو گفته بودند و تا من میرفتم هتل و دوربین رو می ذاشتم دیر می شد . به خدا توکل کردم و همین طور از خود پیامبر خواستم که یه لطفی در حق من بکنند . قبلا بازدید هاشون رو دیده بودم اونا حتی کیف کفشمون رو هم می دیدند برای همین یه کم دلهره داشتم اما رفتم و واقعا خدا و پیامبر به من لطف کردند ؛ بچه هایی که با من بودند از تعجب فقط شاخ در نیاوردند . در هر صورت به خیر گذشت . رفتیم سمت روضه که خلوت تر بود . نماز خوندیم و بعد کمی قران تلاوت کردیم ؛ زمانی که قصد بیرون اومدن رو داشتیم ، به دوستام گفتم حالا که دوربین  داریم حیفه یه عکس نگیریم ؛ بچه ها موافقت کردند و با مراقبت اونا یه عکس گرفتم ؛ بعد از گرفتن عکس با اینکه خیلی دقت کرده بودیم که دوربینی اونجا نباشه – بالای اکثر ستونهای مسجد دوربین نصب بود – اما درست روبروی من یه دوربین بود برای همین با عجله چادرامون رو عوض کردیم و پا به فرار گذاشتیم .


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


اهل تسنن و وهابیت

 

اهل تسنن جمع بین دو نماز را جائز نمی دانند ؛ مگر در موارد خاصی . بنابراین برای ادای نماز ، پنج بار به مسجد می رفتیم . برای هر نماز دو بار اذان - تقریبا با فاصله ی یک ربع - گفته می شد ، در اذانها اشهد ان علی ولی الله ونیز حی علی خیر العمل را نمی گفتند و اگر اشتباه نکنم برای اذان صبح به جای حی علی خیر العمل ، الصلوه خیر من النوم می گفتند ، نماز جماعت با این جمله ی امام جماعت که می گفت : " استووا واعتدلوا صفوفکم " ، آغاز می شد ؛ سوره را بدون بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کردند و نیز بعد از حمد همه آمین می گفتند .

زمانی که اذان شروع می شد همه مغازه ها را می بستند و اکثرا به سمت مسجد می آمدند . برای نماز شب هم اذان گفته می شد ؛ حدودا یک ساعت قبل از اذان صبح و چیزی که توجه من را بسیار جلب کرده بود حضور جمعیت زیاد حتی برای نماز شب بود و اینکه آنها بچه های خردسال را نیز با خود به همراه می آوردند .

از دیگر اعتقادات اهل سنت می توان به این موضوع اشاره داشت که آنها ممکن است حتی در حالی که پای خود را دراز کرده اند قران بخوانند اما با قرار دادن قران روی زمین به شدت مخالفند و نیز عبور افراد از جلوی نماز گزار را موجب بطلان نماز می دانند و با این موضوع برخورد می کنند .

اعتقاد وهابی ها بر این است که لمس و بوسیدن ضریح و کلا مکانها و اشیاء متبرکه شرک است . وهابیت زیارت قبور را برای زنان حرام می داند و از این کار نهی می کند و زیارت قبور ائمه و توسل به آنها را بت پرستی می دانند و شیعیان را به هزاران دلیل بی بنیاد کافر می شمارند . آنها با برخی ادعیه ی تشیع مانند زیارت عاشورا ، دعای توسل ، جامعه کبیره و ... مشکل دارند که دلیلش لعن های موجود در این ادعیه هاست که نثار بنی امیه و بنی عباس و ... می شود ؛ به همین دلیل مأمورهای سعودی – که شرطه نام دارند – با زائرانی که در حال قرائت این ادعیه باشند برخورد می کنند . لذا هر چه اطلاعات یک مسلمان  از مذهب و ریشه ی اصلی عقایدش بیشتر باشد ، مسلما قدرت دفاع و معرفی بهتری از دین خود را خواهد داشت .  

 


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت


بقیع ...

 

و اما بقیع ؛ در بقیع فضای غریبانه ای حاکم است ؛ قبرهایی بی نام و نشان . صدها کبوتر در محوطه ی گورستان پرواز می کنند و می نشینند و از گندم نذری که مردم  روی خاک می پاشند دانه برمی چینند . مزار چهار امام معصوم ما ( امام حسن مجتبی ، امام زین العابدین ، امام محمد باقر و امام جعفر صادق ) نیز در بقیع قرار دارد بدون کوچکترین ضریح یا نشانی ، غریب غریب ؛ مقبره ی عباس عموی پیامبر نیز در جلوی این مقبره ها قرار دارد . خانمها اجازه ی ورود به بقیع را ندارند ، پس بناچار از پشت نرده ها نظاره گر می شویم . آنجا هم نمی گذارند آدم راحت باشد و با ائمه خود درددل کند . مادرم برای کبوتران بقیع گندم داده ؛ پشت نرده ها بی نهایت شلوغ است باید مراعات کرد ؛ همه می خواهند از نزدیک درددل کنند . به سمت چپ بقیع می روم جایی که مدفن ام البنین است ؛ جلو می روم و برای کبوتران دانه می ریزم . خوش به حال کبوتران بقیع که چه راحت در این فضا در پروازند بدون اینکه کسی مزاحمتی برای آنان ایجاد کند . بقیع برای خانمها تنها بعد از نماز عصر باز می شد حدودا دو ساعت . باید کمال استفاده را برد . باید با آگاهی و معرفت به چنین مکانهایی سفر کرد چرا که هر چه با معرفت تر باشی و شناخت بیشتری داشته باشی پس از اتمام سفر به دلیل انجام ندادن یا سهل انگاری کردن در بعضی از موارد ،حسرت کمتری خواهی خورد .   

           نشسته باز دلم پشت درب بسته ی  آنجا           گرفته   باز  دلم   بهر   قبر  مخفی  زهرا

           تو  ای مسافر  شهر مدینه  در  دل  شبها           نبود هر چه که گشتم نشان ز مرقد زهرا

 

 


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


مسجدالنبی

وارد هتل شدیم ؛ هتل بدرالعوالی ، که تنها یک خیابان با بقیع و مسجد النبی فاصله داشت . گفتند صبح به مسجدالنبی می رویم . تا در اتاقها مستقر شویم ، نماز بخوانیم و شام بخوریم دیر شده بود وساعت از 10 گذشته بود . در مسجدالنبی را ساعت 10 می بندند و برای نماز شب باز می کنند . صبح غسل کرده و به سمت مسجد رفتیم . نمای مسجدالنبی با شکوه و چشم نواز بود . جلوی دربهای ورودی مسجد چند نفر بودند که نماز گزاران و زائران را بازرسی می کردند . معماری مسجد النبی واقعا زیبا بود ، داخل مسجد خیلی بزرگ بود با ستونهای زیاد و البته زیبا . همه جا زیبا و دیدنی بود و روحانیت خاصی بر فضا حاکم بود . فلاسک های بزرگ آب با لیوانهای یک بار مصرف در همه جای مسجد به چشم می خورد .

 روضه النبی

پیامبر (ص) فرمودند : میان منبر و خانه من باغی است از باغهای بهشت .

پر فضیلت ترین جای مسجدالنبی همین محدوده است و از بس در روایات و احادیث تأکید بر نماز خواندن در این مکان شده ؛ همیشه شلوغ است . در روضه النبی برای خانمها بسته است و فقط صبح ها حدودا از ساعت 7 تا 10 و همین طور مابین  نماز ظهر تا نماز عصر باز می باشد . البته  درب آن  را در طی این ساعات ، حدودا هر نیم ساعت یا بیشتر باز می کنند و پس از اینکه عده ای زائر وارد شدند ، دوباره می بندند . روضه النبی هم ، صفای خاصی دارد . نماز خواندن در پای ستون توبه سفارش شده ، که البته این ستون در قسمت خانم ها نیست ؛ و اگر اشتباه نکنم درست پشت پارتیشن قرار دارد . اما می توان در این سمت هم نماز را به جا آورد . این قسمت از همه جای روضه شلوغ تر است .

خانه ی حضرت فاطمه (س) نیز در این مکان قرار دارد البته با قفل های بزرگی که روی آن زده اند و نیز چند نفر که همیشه مراقب این هستند که مبادا شیعیان برای تبرک به آن دست بزنند چرا که آنها این کارها را حرام می دانند . محراب تهجد پیامبر نیز در اینجا قرار دارد . فضای مسجد همیشه تمیز و خنک است و هیچ گرمایی احساس نمی شود .

 


 

نوشته شده توسط نویسنده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت


مدینه ...

سلام  من به   مدینه ، به  آستان   رفیعش                    به  مسجد  نبوی  ،  به   لاله های  بقیعش

سلام من به علی و به حلم و صبر عجیبش                    سلام  من  به  بقیع  و  چهار  قبر   غریبش

سلام من  به تو  ای بانویی که  مرد  نبردی                    ز غیر هر چه که دیدی ، به یار شکوه نکردی

سلام من  به   بازو     ،     کبودی    رویت                     به  سرخ  فامی اشک تو  و  سپیدی مویت

                                            مدینه شهر پیغمبر ، مدینه شهر پیغمبر

چرا خاموش و دلگیری ؟ مدینه شور و شینت کو ؟     امام مجتبی یت کو ؟ حسینت کو ؟ حسینت کو ؟

 

   از زبان مدینه

من مدینه شهر عشقم ، باغ گلهای جنانم ، در دل شب میزبان مهدی صاحب زمانم . دوست دارم لب گشایم ، از شرار سینه گویم ، لحظه ای را با عزیزان ، از غم دیرینه گویم . سینه ام را غم گرفته ، خاطری آزرده دارم ، آسمان درد و رنجم ماه سیلی خورده دارد .

 


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت


سلام بر تو ای رسول خدا ...

دیگر به مدینه نزدیکتر و نزدیکتر می شدیم . سکوت سنگینی اتوبوس را فرا گرفته بود ؛ همه مبهوت و منقلب بودند . دلم برای دیدن مسجدالنبی و بقیع بی تابی می کرد . آیا این چشم ، توان دیدن اینهمه عظمت را دارد ؟ باید حواست جمع باشد تو اکنون میهمان رسول خدایی ، تو اکنون میهمان بزرگ بانوی دو عالم هستی ، تو اکنون میهمان ائمه بقیع هستی ، مراقب اعمالت باش  . طبق آیه ی قران هر کس که در مدینه پا می گذارد ؛ خود پیغمبر به او سلام می کند . و خدا به پیغمبر می فرمایند شما به آنها سلام کن که سلام شما باعث آرامش دلهای مردم است . مدینه شهر آرامش است ؛ حتی اگر تو سلام ندهی ، به تو سلام می دهند .

حدودا 10 دقیقه پس از ورود به مدینه همانگونه که با حسرت و اشتیاق از پشت شیشه به بیرون نگاه می کردیم ، روحانی کاروان به روبرو اشاره کردند و گفتند که اینها مناره های مسجدالنبی اند ، با دیدن مناره ها ، اتوبوس از همهمه ی قلبها پر شد . این همان شهر و مسجدی بود که آرزوی دیدنش را داشتم . لحظات نفس گیری بود . صدای ریز گریه و زمزمه های بچه ها بلند شد . از سرازیر شدن اشکها نمی شد جلوگیری کرد و اصلا نیازی به این کار نبود چرا که اگر اینجا اشک نریزند و عقده ی دل خود را خالی نکنند مگر جای دیگری می شود ؟ با همان حال به پیامبر سلام دادم و از خداوند به خاطر لطف زیادی که در حق من کرده بودند ،  تشکر کردم . هیچ کلمه یا جمله ای برای بیان احساسم پیدا نمی کنم ؛ حتی بهت هم کلمه ی حقیری است . میان نفسهای عمیق و اشکهای بی اختیارم به ذرات و اجزای این شهر سلام می دادم . همه چیز را فراموش کرده بودم ذهنم خالی خالی بود و تنها مناره ها را نظاره می کرد ، تنها چیزی که می توانستم به زبان بیاورم ذکر صلوات بود ، اندکی آرام شدم . کم کم مناره ها دورتر و دورتر شدند و از جلوی دیدگانمان محو شدند .

 مناره های بلند مسجدالنبی ، در آن تاریکی شب چقدر زیبا بود . حس کردم تمام این شهر ، این آسمان غریب ، این زمین و این خاک رنجیده که حالا شاید خشت هتلهای مدرن و چند ستاره شده باشد ؛ ذره ذره اش سرشار از ناگفته هاست . ناگفته هایی که شاید بتوان طی یک هفته اقامت ، آنها را شنید و حس کرد .

با اینهمه جنبش و تکاپوی مردم ، باز مدینه شهر بی روحی بود ، حتما بی روحش کرده اند ، آری هیچ کس حتی زمین هم تحمل دیدن اینهمه شکنجه و ظلم و نامردی ها را ندارد ، آن هم به چه کسانی ، پیامبر خدا ، بنت رسو ل الله ، امام علی و نیز فرزندان ایشان ؛ مشاهده ی این اعمال روحی باقی نمی گذارد . نا خواسته  از عربها دل خوشی نداشتم ، احساس می کردم اینها از نسل همان مردم اند ؛ اما بعدها پس از برخورد با عده ای از شیعیان مدینه نظرم راجع به این موضوع تغییر کرد .


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت


جده

بعد از 2 ساعت و 45 دقیقه وارد فرودگاه جده شدیم . زمانی که از پله های هواپیما پایین اومدیم با هوایی داغ و شرجی روبرو شدیم اما این گرما متفاوت بود و آدم رو اذیت نمی کرد .

       در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان             شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

پس از انجام بازرسی ، تو فرودگاه  نماز خوندیم و بعد با اتوبوس ، جده رو به مقصد مدینه ترک کردیم . سه تا اتوبوس بودیم تو یکی رئیس کاروان ، یکی معاون کاروان و سومی روحانی و معینه ی کاوان که من تو اتوبوس سوم بودم . ساعت 47 : 2 بود که حرکت کردیم البته ساعتها رو نیم ساعت به ساعت عربستان عقب کشیدیم .

فراموش کردم راجع به بچه های هم دانشگاهیم که با هم بودیم بگم . با خودم 5 نفر بودیم . سه نفرشون رو تا حدی می شناختم چون یکی از اونا هم رشته ایم بود و ورودی 82 ، و دو تای دیگه فیزیک 81 و 82 بودند و با نفر چهارم زمانی که استان محل تحصیلم جلسه ای برای دانشجویان عمره گذار برگزار کرده بود ، آشنا شدم ؛ رشته ی زمین شناسی بود و سال اولی ( مریم ) .  با مریم تصمیم گرفتیم اسامی مون رو برای هم اتاقی شدن در سفر به رئیس کاروان بدیم . هر 5 نفرمون تو یک اتوبوس بودیم اما از روی کارتهایی که بهمون داده بودند متوجه شدم که با مریم هم اتاقی نیستم ، البته هم مدینه و هم مکه اتاق هامون کنار هم بود .

ساعت 30 : 4 به استراحت گاه ساسکو رسیدیم . بعد از صرف نهار ، ساعت 20 : 5 دوباره حرکت کردیم . بیشتر مسیر جده تا مدینه خشک و بی آب و علف بود . ساعت 7 به مدینه رسیدیم .


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


یاد ما هم باش ...

 شب دیر وقت خوابیدم ، خوابم نمی برد ، ذهنم خیلی مشغول بود ،چهره ی  پدر بزرگ و مادر بزرگم که موقع خداحافظی اشک تو چشماشون حلقه زده بود و التماس دعا داشتند مدام جلوی نظرم ظاهر می شد . به  پدر و مادرم فکر می کردم که واقعا لطف خیلی زیادی در حق من کرده بودند و با کمک اونا می تونستم توی جوونی به این سفر برم و اینکه ان شاء الله به زودی این سفر قسمت اونا هم بشه ، به اونایی فکر می کردم که وقتی بهشون گفتم عازم این سفرم اشک تو چشماشون جمع شده بود و بدون کوچکترین کلامی ، می شد حرف دلشون رو از تو چشماشون خوند، به فردا  و به سفری که در پیش داشتم فکر می کردم ، به اینکه من لیاقت این سفر رو نداشتم و خدا به من خیلی محبت کرده و اینکه هیچ وقت نمی تونم اونطور که شایسته هست شکر این نعمتش رو به جا بیارم و در طی سفرم این موضوع برام کاملا آشکار شد که این نعمت از اونی هم که فکرش رو می کردم بزرگتر بود . حالا دل من بی تاب سفر تو ، دل دل میکند از همین راه بعید  .   

قرار بود ساعت 7 صبح فرودگاه باشیم . زمانی که اونجا رسیدیم مدیر و معاون کاروان رو دیدم ؛ کارتهای شناسایی رو به بچه ها دادند ، بعد از یه مدت مدیر کاروان اومدن  پیشم و بهم گفتن مثل اینکه یه مشکلی پیش اومده و بلیط برات صادر نشده برو فلان قسمت و منتظر باش . وقتی این حرف رو شنیدم دلم هوری ریخت . پیش خودم گفتم  از بین این همه جمعیت فقط بلیط تو باید مشکل داشته باشه و صادر نشده باشه ، ببین چه کار کردی که خدا از دعوتش پشیمون شده ، نزدیک بود اشکام سرازیر بشه ولی چون خواهرم پیشم بود جلوی خودم رو گرفتم . مدیر کاروان گفتن چیز خاصی نیست درست میشه . من با خواهرم به همون قسمت که مدیر کاروان گفته بودن رفتیم ، یه نفر دیگه هم مثل من بلیط براش صادر نشده بود ؛ یه ذره آروم شدم . ساعت پرواز 10 بود و تا بلیط برای ما صادر بشه و مشکل رفع بشه ، فکر می کنم ، ساعت 45: 9 شد . البته تو این حین که ما منتظر بودیم هم مدیر کاروان و هم معاون کاروان چندین بار اومدند تا ببینند مشکل برطرف شده یا نه . زمانی که کارمون درست شد از اونایی که برای بدرقه ام اومده بودند خداحافظی کردم و ساکم رو برداشتم و با مدیر کاروان و اون دختر خانم با آسانسور به قسمت بالا رفتیم . مادرم و بقیه هنوز پشت شیشه بودند برگشتم و براشون دست تکون دادم دیگه باید می رفتم دیگه رسما سفرم شروع شده بود . پس از چند دقیقه سوار هواپیما شدیم . ساعت 15 : 10 بود که هواپیما به مقصد فرودگاه جده از زمین بلند شد .


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت


آماده شدن برای زیباترین سفر

پس از قطعی شدن سفرم و فرستادن مدارک ، چند تا کتاب و سی دی  بهم دادند و همینطور دو هفته نامه الرحیل هم برام می اومد . کتابها خیلی مفید بودند و خواننده می تونست اطلاعات جامعی رو ( در حد این سفر )  راجع به قوانین و مقررات عربستان ، موقعیت جغرافیایی اونجا ، مکانهای دیدنی و زیارتی ، باورها و عقاید اعراب  و همینطور راهنمایی هایی برای انجام اعمال در مکانهای مختلف ، کسب کنه .

چون مطمئن نبودم که آیا رفتنی هستم یا نه ؟ اتفاقی پیش نیاد و هزار تا فکر جور وا جور دیگه ، مایل نبودم تا آخرین لحظات ، خیلی جدی راجع به سفرم با کسی صحبت کنم .

امتحاناتم تا دهه ی اول تیر طول کشید .اعلام کردند که کاروان ما تاریخ 1/ 5 / 85 اعزام می شه . کلاسهای توجیهی عمره شروع شد . فکر می کنم سه جلسه بود ، باید می رفتیم تهران . با مادرم رفتم و برای لباس احرام پارچه گرفتیم و بردیم برای دوخت ؛ مانتو، مقنعه و شلوار ، چادرش رو هم مادرم دوخت . زمانی که لباسهام آماده شد و پرو کردم ، لرزش خفیفی تمام بدنم رو فرا گرفت یه احساس خاصی داشتم نمی دونم چی بود اما هر چی بود نزدیک بود دوباره اشکامو سرازیر کنه که خودمو کنترل کردم . وسایل مورد نیاز سفرم رو کم کم  آماده کردم . با اونایی که می شناختم خدا حافظی کردم و اونایی هم که دور بودند باهاشون تماس گرفتم و تلفنی خداحافظی و طلب حلالیت کردم . جلسه ی آخر( 2۶ام تیر ) که برای کلاس رفتیم تهران ، همون جا موندیم و به منزل پدر بزرگم رفتیم .


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت


حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست ...

اصلا حال خوبی نداشتم ، مدام فکر می کردم اگه اسمم در بیاد ، مشکلی که دارم ، طاقت نیاوردم و رفتم خونه . ظهر شده بود ؛ وضو گرفتم و ایستادم برای نماز . رکعت آخر نماز ظهر بودم  که  برام  پیام اومد . نمازم که تموم شد گوشی رو نگاه کردم دیدم شماره ی دوستم بود ( همونی که اول در موردش گفتم ) ، نوشته بود : حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست . فهمیدم اسمم دراومده چون می دونستم برای قرعه کشی رفته بود . بغض راه گلوم رو گرفت ، نمی تونستم خودم رو کنترل کنم ، اشکهام بی اختیار سرازیر شدند، باورم نمی شد که خدا این بنده ی سر تا پا گناه رو به خونش دعوت کرده باشه  . سجده رفتم و خدا رو شکر گفتم ، همون وقت یاد مشکلم افتادم با خودم گفتم اگه نشه چی و دوباره بغض و اشک امونم نداد . هم خیلی خوشحال بودم و هم خیلی ناراحت . همون موقع تصمیم گرفتم که تا جایی که امکان داره تلاشم رو برای رفع مشکلم بکنم و بقیه اش با خودش . خودش که از احوال همه بنده هاش خبر داره ،حالا که دعوتم کرده حتما مشکل منم در نظر گرفته . افکار  مختلفی توی ذهنم در جریان بود اما بدون کوچکترین نظمی . توکل کردم به خودش که بهترین تکیه گاهم بود . نماز عصرم رو شروع کردم ، وسط نماز ، گوشیم زنگ خورد و بعد از چند تا زنگ قطع کرد . نمازم که تموم شد شماره رو نگاه کردم حدس زدم از دانشگاه باشه که دوباره گوشی زنگ خورد . جواب دادم دیدم یکی از مسئولین دانشگاه بود . گفت اسمت برای عمره دراومده و باید تا شنبه مشخص کنی که میای یا نه.

 فراموش کردم اینو بگم که پدر و مادرم یا بهتر بگم تو فامیلای مادرم ( درجه یک ) ، کسی تا به حال عمره یا حج نرفته و اینم یکی از مشکلاتم بود اما می دونستم که پدر و مادرم راجع به این موضوع کوچکترین حرفی ندارند و قبلا هم ازشون شنیده بودم که می گفتند هر چی قسمت باشه همون می شه ، فعلا که قسمت ما نشده .

هر چی فکر کردم دیدم مشکلی که دارم رو نمی شه نادیده گرفت ، بنابراین شنبه با ناراحتی تمام رفتم و انصرافم رو اعلام کردم . بعد از ظهر دوستم رو دیدم ، بهم تبریک گفت ، موضوع رو براش گفتم و همینطور مشکلم رو . بهم گفت نباید اسمت رو خط میزدی ،بعد از کمی صحبت ،  دوستم منو قانع کرد که مشکلت رو میشه حل کرد . با مادرم تماس گرفتم و حرفهایی که بین منو دوستم رد و بدل شده بود رو براش تعریف کردم  و مادرم هم گفت  توکل به خدا ، برو اسمت رو  درست کن . منم با خوشحالی ،از دوستم بابت راهنمایی هاش تشکر کردم و رفتم و اسمم رو درست کردم . مسئو لش  ازم پرسید: اومدنت حتمیه ؟ گفتم بله ان شاء ا...  . یه سری فرم بهم داد تا پر کنم و براشون ببرم . از همون روز دنبالشو گرفتم تا بتونم مشکلم رو حل کنم . تحت هیچ شرایطی امیدم رو از دست ندادم و در آخرین لحظه ای که می خواستم مدارکم رو تحویل بدم ، مشکلم رفع شد . یه دنیا خوشحال شدم تو پوست خودم نمی گنجیدم .


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


خاطره

                                                         هو الرحیم

 می دونم زمان زیادی از سفرم گذشته و ممکنه خیلی چیزا رو فراموش کرده باشم ولی از اونجایی که این سفر ، پر خاطره ترین و بهترین سفر عمرم بوده دوست دارم راجع به اون براتون بنویسم و شاید بتونم اطلاعاتی هرچند جزئی رو در اختیارتون قرار بدم ، امیدوارم که خوشتون بیاد.

 ترم هفت بودم ، آخرین سال تحصیلی ( سال 84 ) ، دو تا از دوستام سال گذشته از طرف دانشگاه اسمشون برای عمره در اومده بود . منم خیلی دوست داشتم برم همیشه آرزوی این سفر رو داشتم ، حالا که اینا هم رفته بودند دلم بیشتر هوایی شده بود . چون سال آخرم بود همش منتظر بودم تا برای ثبت نام عمره اطلاعیه بدن . بالاخره روز موعود رسید و من اسمم رو نوشتم . تا اونجایی که یادمه با اینکه روز اول ، دوم ثبت نام بود من نفر 25 ام بودم و قرار بود تنها 10 نفر رو انتخاب کنند . گفتم هر چی بادا باد اگه صاحبخونه دعوت کنه می رم . اسفند ماه بود که رو تابلو اعلانات زدند روز چهارشنبه ( که تاریخش رو دقیق یادم نیست ) داخل مسجد برای عمره قرعه کشی می کنند . اون زمان یه سری مشکلات برام پیش اومده بود ، برای همین گاهی از ثبت نامم برای عمره پشیمون می شدم ، اما یه حسی منو می کشوند اونطرفی و دلم نمی اومد که اسمم رو خط بزنم. روز مذکور رسید . هم صبح کلاس داشتم و هم عصر ، البته اینو بگم به خاطر دلایلی که گفتم حتی فراموش کرده بودم که این همون چهارشنبه است . وقتی رفتم کتابخونه رو در اونجا نوشته بود امروز بعد از نماز ، قرعه کشی عمره انجام می شه .


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


با سلام . متاسفم از اینکه اینقدر دیر شروع به نوشتن کردم ؛ حقیقتش رو بخواین تو یه وبلاگ دیگه نوشته بودم اما دیگه نمی تونستم اسمش رو تغییر بدم به همین دلیل ، مطالب اون رو کپی می کنم و همین طور یه سری مطالب جدید هم اضافه می کنم .


 

نوشته شده توسط نویسنده در سه شنبه 26 شهریور1387 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت