پس از قطعی شدن سفرم و فرستادن مدارک ، چند تا کتاب و سی دی  بهم دادند و همینطور دو هفته نامه الرحیل هم برام می اومد . کتابها خیلی مفید بودند و خواننده می تونست اطلاعات جامعی رو ( در حد این سفر )  راجع به قوانین و مقررات عربستان ، موقعیت جغرافیایی اونجا ، مکانهای دیدنی و زیارتی ، باورها و عقاید اعراب  و همینطور راهنمایی هایی برای انجام اعمال در مکانهای مختلف ، کسب کنه .

چون مطمئن نبودم که آیا رفتنی هستم یا نه ؟ اتفاقی پیش نیاد و هزار تا فکر جور وا جور دیگه ، مایل نبودم تا آخرین لحظات ، خیلی جدی راجع به سفرم با کسی صحبت کنم .

امتحاناتم تا دهه ی اول تیر طول کشید .اعلام کردند که کاروان ما تاریخ 1/ 5 / 85 اعزام می شه . کلاسهای توجیهی عمره شروع شد . فکر می کنم سه جلسه بود ، باید می رفتیم تهران . با مادرم رفتم و برای لباس احرام پارچه گرفتیم و بردیم برای دوخت ؛ مانتو، مقنعه و شلوار ، چادرش رو هم مادرم دوخت . زمانی که لباسهام آماده شد و پرو کردم ، لرزش خفیفی تمام بدنم رو فرا گرفت یه احساس خاصی داشتم نمی دونم چی بود اما هر چی بود نزدیک بود دوباره اشکامو سرازیر کنه که خودمو کنترل کردم . وسایل مورد نیاز سفرم رو کم کم  آماده کردم . با اونایی که می شناختم خدا حافظی کردم و اونایی هم که دور بودند باهاشون تماس گرفتم و تلفنی خداحافظی و طلب حلالیت کردم . جلسه ی آخر( 2۶ام تیر ) که برای کلاس رفتیم تهران ، همون جا موندیم و به منزل پدر بزرگم رفتیم .


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت