دیگر به مدینه نزدیکتر و نزدیکتر می شدیم . سکوت سنگینی اتوبوس را فرا گرفته بود ؛ همه مبهوت و منقلب بودند . دلم برای دیدن مسجدالنبی و بقیع بی تابی می کرد . آیا این چشم ، توان دیدن اینهمه عظمت را دارد ؟ باید حواست جمع باشد تو اکنون میهمان رسول خدایی ، تو اکنون میهمان بزرگ بانوی دو عالم هستی ، تو اکنون میهمان ائمه بقیع هستی ، مراقب اعمالت باش  . طبق آیه ی قران هر کس که در مدینه پا می گذارد ؛ خود پیغمبر به او سلام می کند . و خدا به پیغمبر می فرمایند شما به آنها سلام کن که سلام شما باعث آرامش دلهای مردم است . مدینه شهر آرامش است ؛ حتی اگر تو سلام ندهی ، به تو سلام می دهند .

حدودا 10 دقیقه پس از ورود به مدینه همانگونه که با حسرت و اشتیاق از پشت شیشه به بیرون نگاه می کردیم ، روحانی کاروان به روبرو اشاره کردند و گفتند که اینها مناره های مسجدالنبی اند ، با دیدن مناره ها ، اتوبوس از همهمه ی قلبها پر شد . این همان شهر و مسجدی بود که آرزوی دیدنش را داشتم . لحظات نفس گیری بود . صدای ریز گریه و زمزمه های بچه ها بلند شد . از سرازیر شدن اشکها نمی شد جلوگیری کرد و اصلا نیازی به این کار نبود چرا که اگر اینجا اشک نریزند و عقده ی دل خود را خالی نکنند مگر جای دیگری می شود ؟ با همان حال به پیامبر سلام دادم و از خداوند به خاطر لطف زیادی که در حق من کرده بودند ،  تشکر کردم . هیچ کلمه یا جمله ای برای بیان احساسم پیدا نمی کنم ؛ حتی بهت هم کلمه ی حقیری است . میان نفسهای عمیق و اشکهای بی اختیارم به ذرات و اجزای این شهر سلام می دادم . همه چیز را فراموش کرده بودم ذهنم خالی خالی بود و تنها مناره ها را نظاره می کرد ، تنها چیزی که می توانستم به زبان بیاورم ذکر صلوات بود ، اندکی آرام شدم . کم کم مناره ها دورتر و دورتر شدند و از جلوی دیدگانمان محو شدند .

 مناره های بلند مسجدالنبی ، در آن تاریکی شب چقدر زیبا بود . حس کردم تمام این شهر ، این آسمان غریب ، این زمین و این خاک رنجیده که حالا شاید خشت هتلهای مدرن و چند ستاره شده باشد ؛ ذره ذره اش سرشار از ناگفته هاست . ناگفته هایی که شاید بتوان طی یک هفته اقامت ، آنها را شنید و حس کرد .

با اینهمه جنبش و تکاپوی مردم ، باز مدینه شهر بی روحی بود ، حتما بی روحش کرده اند ، آری هیچ کس حتی زمین هم تحمل دیدن اینهمه شکنجه و ظلم و نامردی ها را ندارد ، آن هم به چه کسانی ، پیامبر خدا ، بنت رسو ل الله ، امام علی و نیز فرزندان ایشان ؛ مشاهده ی این اعمال روحی باقی نمی گذارد . نا خواسته  از عربها دل خوشی نداشتم ، احساس می کردم اینها از نسل همان مردم اند ؛ اما بعدها پس از برخورد با عده ای از شیعیان مدینه نظرم راجع به این موضوع تغییر کرد .


 

نوشته شده توسط نویسنده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت